MAMOOR
به دلیل اشکالات جزئی موقتا قالب را عوض کردیم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

تاریخچه God Of War

«نگاهى نزدیك به افسانه ها و داستانهاى یونان باستان در بازی God of War»

اولین نكته مهم در ساخت هر بازى بدون شك داستان و مسیر حركتى آن در طول بازى است و این قسمت از اولین فاكتورهاى انتخاب یك بازى خوب و به یاد ماندنى در ذهن بازیكن مى باشد و در این میان دیده شده است كه هرچه داستان به واقعیت و دنیاى ما نزدیكى بیشترى داشته باشد محبوبیت آن افزایش مى یابد و باز هم اگر چاشنى كمى تخیل و آینده نگرى در آن گنجانده شود این معجون داستانى جذابیت دوچندانى به دست خواهد آورد. اما داستان یك بازى جایى به اوج خود میرسد كه چاشنى تخیلات جای خود را به افسانه ها و قهرمانان ملل جهان می دهند و بازیكن آن دیدارى كه قرن ها یك ملت براى به حقیقت پیوستن افسانه هاى خود داشته اند را پیش روى آنان قرار می دهد. به انجام رساندن این امر با تمام زیبایى هایش بسیار سخت و دشوار است زیرا تیم نویسنده باید تحقیقات فراوانى را بر روى عقاید و افسانه هاى آن قوم انجام دهد و كمترین دخل و تصرفى در اصل موضوع صورت نپذیرد. حال تیم داستان نویسى سونى به سوى یونان رفت و با تحقیقات چند ساله بر روى عقاید و داستان هاى مردم این سرزمین توانست بازى بزرگ و تاریخى God of War را به تمام بازیكن ها و حتى دوستداران تاریخ جهان عرضه كند. در اینجا براى شما خط داستانى بازى از قبل تا انتها بیان می شود كه این نوشته ها یك سند تاریخى نیز به شمار می رود و ریشه در عقاید مردمان یونان باستان دارد.

ادامه تاریخچه در ادامه مطلب (لینک زیر)


«نگاهى نزدیك به افسانه ها و داستانهاى یونان باستان در بازی God of War»

اولین نكته مهم در ساخت هر بازى بدون شك داستان و مسیر حركتى آن در طول بازى است و این قسمت از اولین فاكتورهاى انتخاب یك بازى خوب و به یاد ماندنى در ذهن بازیكن مى باشد و در این میان دیده شده است كه هرچه داستان به واقعیت و دنیاى ما نزدیكى بیشترى داشته باشد محبوبیت آن افزایش مى یابد و باز هم اگر چاشنى كمى تخیل و آینده نگرى در آن گنجانده شود این معجون داستانى جذابیت دوچندانى به دست خواهد آورد. اما داستان یك بازى جایى به اوج خود میرسد كه چاشنى تخیلات جای خود را به افسانه ها و قهرمانان ملل جهان می دهند و بازیكن آن دیدارى كه قرن ها یك ملت براى به حقیقت پیوستن افسانه هاى خود داشته اند را پیش روى آنان قرار می دهد. به انجام رساندن این امر با تمام زیبایى هایش بسیار سخت و دشوار است زیرا تیم نویسنده باید تحقیقات فراوانى را بر روى عقاید و افسانه هاى آن قوم انجام دهد و كمترین دخل و تصرفى در اصل موضوع صورت نپذیرد. حال تیم داستان نویسى سونى به سوى یونان رفت و با تحقیقات چند ساله بر روى عقاید و داستان هاى مردم این سرزمین توانست بازى بزرگ و تاریخى God of War را به تمام بازیكن ها و حتى دوستداران تاریخ جهان عرضه كند. در اینجا براى شما خط داستانى بازى از قبل تا انتها بیان می شود كه این نوشته ها یك سند تاریخى نیز به شمار می رود و ریشه در عقاید مردمان یونان باستان دارد.

 

«ابتدا و منشا خدایان»

آشفتگى ، بى نظمى و نابودى شگفت انگیزى تمام جهان را احاطه كرده بود و جریان آبى بى پایان بوسیله خداى اقیانوس رها شده بود كه بخشى از قلمرو خدایى به نام یورینوم (Eurynome) را در بر می گرفت. یورینوم خداى همه چیز بود و تمام موارد را بدون اشكال اجرا می كرد. او با بهم آمیختن یك مار بزرگ و قوى و باد شمال ، خداى عشق ، اروس (Eros) كه به عنوان اولین تولد خدایان نامیده مى شد را به وجود آورد.

یورینوم با رقص موج هاى اقیانوس آسمان را از زمین جدا ساخت و جهانى واقعى بر روى زمین وسیع بنا كرد و موجوداتى عجیب و غریب مانند حورى ها ، موجوداتى درنده و حتى درستكار و به همان میزان موجوداتى حیوانى و هیولاهایى بزرگ در آن قرار داد. او در ادامه آفرینشش مادر زمین ، خداى آسمان اورانوس (Uranus) تجسمى از آسمان و ملكوت (بهشت) ، جهنم ، خداى تاریكى و ناحیه اى وحشتناك در زیر زمین به نام گایا (Gaia) را آفرید.

با به هم آمیختن و پیوند گایا و اورانوس ، خداى خورشید متولد شد و همچنین نژادى از غول هاى ترسناك و مخوف و بسیار مكار و حیله گر به نام كرونوس (Kronus) به وجود آمد. گایا و اورانوس به كرونوس هشدار دادند: كه اى پلیدى ، روزى یكى از فرزندانت بر قدرت تو غلبه خواهد كرد. كرونوس با شنیدن این جمله فرزندانش را بلعید تا از وقوع این اتفاق جلوگیرى كند. این عمل باعث خشم و عصبانیت بسیار گایا شد و هنگامى كه جوان ترین فرزند كرونوس به نام زئوس (Zeus) متولد شد و بعد از آن كرونوس همسر خود با نام رها (Rhea) را نیز بلعید گایا سنگى را در قنداق پیچید و به جاى فرزندش به كرونوس داد تا ببلعد. این كار گایا براى كرونوس بسیار رضایت بخش بود كه فرزندش را خود او قربانى می كند اما خبر نداشت كه به جای فرزندش سنگى را بلعیده است. این عمل گایا را قادر ساخت تا زئوس را از چنگ پدرش در آورده و به او جان ببخشد.

زئوس بزرگ شد و به سرعت به مبارزه با كرونوس ستمگر پرداخت. كرونوس نمی دانست مبارز جدید پسر خودش است. زئوس براى شكست پدرش به كمك خواهر و برادر هایش احتیاج داشت و در حیله اى متیس (Metis) كه اولین همسر زئوس بود دارویى تهوع زا در غذاى كرونوس ریخت و این كار باعث شد پنج فرزند قبلى او به نام هاى هستیا (Hestia) و دمتر (Demeter) و هرا (Hera) و هیدز (Hades) و پوزیدون (Poseidon) از دهان او خارج شوند. آنها با كمك یكدیگر و هدایت زئوس موفق به شكست دادن پدر خود شدند و او را به بیابان روح هاى شكست خورده و سرگردان تبعید كردند.

زئوس بعد از پیروزى بر پدر خود بر برادران و خواهرانش نیز مسلط شد و جهان را بر اساس میل خود به قسمت هاى كوچكى تقسیم كرد. او خود را خداى خدایان نامید و مكانى بزرگ و زیبا برای خود و خدایان مورد علاقه اش در كوهى با نام المپ (Olympus) در تسال (یونان) بنا كرد و باقى خدایان در زیر كوه قرار گرفتند.

زئوس خود را خداى آسمان و تمام پدیده هاى آن مانند ابر و طوفان قرار داد و هستیا را خداى آتشدان گمارد و به برادر خود پوزیدون فرمانروایى دریاها را اعطا كرد. دمتر خداى بارورى شد و هرا خواهرش خداى ازدواج و زایمان قرار گرفت و هیدز برادر دیگرش خداى مردگان شد. بعد از گذشت مدتى زئوس با خواهر خود هرا ازدواج كرد كه حاصل آن تولد دو بچه دوقلو و بسیار شبیه یكى دختر و دیگرى پسر بود. آتنا (Athena) نام دخترش قرار گرفت و خداى علم و زیبایى شد و پسرش آرس (Ares) نام گرفت و خداى جنگ نامیده شد.

 

«رقابت آتنا و پوزیدون»

زمان ها می گذشت و در یونان پادشاهى با نام ككروپس (Cecrops) شهرى بنا ساخت كه پیشبینى می شد به شهرى بسیار موفق و مشهور تبدیل شود و همین امر باعث شد تا بسیارى از خدایان به این فكر افتادند تا حاكم آن شوند و بین آنها درگیرى ها آغاز شد. در انتها آتنا دختر زئوس و عموى وى پوزیدون در این كشمكش باقى ماندند و برای حل این مسئله قرار گذاشتند تا هر یك هدیه اى به شهر بدهند و هدیه هر كس با ارزش تر و بزرگتر بود حاكم شهر شود. پوزیدون كه خداى دریاها بود رودخانه اى را در شهر ایجاد كرد و قول یك ناو بسیار بزرگ داد و آتنا درخت زیتونى كاشت و گفت هركس كه بخواهد می تواند از آن برای ایجاد آتش ، خوردن و مصارف دیگر استفاده كند. با این هدیه آتنا توانست در رقابت پیروز شود و شهر به افتخار او آتن (Athen) نامیده شد.

 

«معبد پندورا (Pandora

سه خداى اصلى: زئوس ، هیدز و پوزیدون به نزد معمارى به نام پاتوس وردس سوم (Pathos Verdes III) كه فردى وفادار و معمار خدایان بود رفتند و به او گفتند معبدى را در گرد خانه جعبه پندورا بسازد كه قدرت كافى برای كشتن یك خدا را داشته باشد. این معبد بزرگ ساخته شد و همراه جعبه پندورا بر پشت كرونوس كه در بیابان روح هاى سرگردان تبعید بود قرار گرفت و به او دستور داده شد معبد زنجیر شده بر پشت خود را تا لحضه مرگ به دوش بكشد. وردس معمار معبد نیز در زمان ساخت معبد یكى از پسرانش را از دست داد و پسر دیگرش نیز دیوانه شد و به صحراى گمراهى گریخت. او كه با از دست دادن پسرانش اعتقاد خود به خدایان را از دست داده بود ابتدا همسر خود را در بستر با فرو كردن چاقویى در سینه اش كشت و سپس خود او نیز خودكشى كرد و در نامه بجا مانده از وى مشخص شد كه او در ساخت معبد به خدایان خیانت كرده است.

اولین فردى كه سعى در دستیابى به جعبه پندورا را داشت یك سرباز ناشناس یونانى بود كه درون معبد توسط دام هاى گذاشته شده كشته شد و خدایان او را نفرین كردند تا ابد به دروازه معبد بنگرد و آن را بر روى كسانى كه فكر میكنند آنقدر شجاع و دلیر هستند تا از دام هاى معبد عبور كنند و به جعبه پندورا دست یابند باز كند. از آن زمان به بعد افراد بسیارى سعى در دست یافتن به جعبه پندورا داشتند ولى هیچ كدام موفق به این عمل نشدند و جسد آنها از درون معبد جمع و در آتش سوزانده میشدند و روح آنها تا ابد بعنوان دشمنان درون معبد به مبارزه با افرادى كه وارد آن مى شدند می پرداختند و به آنها بدن سوزان گفته می شد.

 

«اصالت كراتوس»

بیشتر مردم از اصلیت كراتوس چیزى نمی دانند و بر خلاف فكر مردم نسبت به وى، او عضو اسپارتان (Spartan) نیز نمى باشد. او بصورت نامشروع از مادرى به نام شاند (shunned) و پدرى كه هویت او را هنوز نمی داند متولد شده است. مادر كراتوس همواره از بازگو كردن نام پدرش خوددارى مى كرد و چون كراتوس فرزندى نامشروع و حرام زاده بود مردم شایعات بسیارى در مورد پدرش و فرار او مى گفتند و این باعث شده بود كراتوس گستاخ و بى پروا شود. مادر كراتوس با دیدن این وضعیت ، زندگى خود و فرزندش را در خطر می دید و به همین دلیل به روستاى اسپارتا مهاجرت كردند. در دوران اقامت در روستا مادر كراتوس دومین فرزند خود را نیز به دنیا آورد. كراتوس و برادرش اختلاف سنى كمى با یكدیگر داشتند و در دوران كودكى و نوجوانى اعضاى جدا ناشدنى از یكدیگر بودند تا زمانى كه كراتوس به عضویت ارتش در آمد و همه چیز تغییر كرد. آنهایى كه از لحاظ جسمى و روحى قوى بودند به ارتش پیوستند و افراد ضعیف تر به كوه هاى خارج از اسپارتا فرستاده شدند تا از خود محافظت كنند. بدبختانه برادر كراتوس از دسته دوم بود و به كوه ها فرستاده شد و طى زمان كوتاهى در آنجا جان باخت و به عالم مردگان رفت. وى با مردنش حس انتقام جویى شدیدى در دنیاى مردگان نسبت به برادش كراتوس پیدا كرد و همواره در فكر كشیدن نقشه اى براى از بین بردن برادرش بود اما كارى از وى ساخته نبود.

كراتوس به فرماندهى ارتش رسید. لشكر او را در ابتدا پنجاه سرباز تشكیل می دادند اما طولى نكشید كه لشكر وى به بیش از هزاران نظامى ورزیده رسید. جنگیدن برای افتخار اسپارتان روش وحشیانه اى بود براى كشتار مردمان بى دفاع ، و او ظالمانه در مسیر خود همه جا را به خاك و خون مى كشید.

 

«جنگ با سپاه باربارین (Barbarian) آدم هاى وحشى»

كراتوس شكست ناپذیر بود و در تمام جنگ ها پیروز و با كشت و كشتار فراوان شهر ها را فتح می كرد تا اینكه بزرگترین نبرد كراتوس درگرفت. از سمت شرق گروه عظیمى از نظامیان باربارین به اسپارتا و تمام یونان حمله ور شدند و سپاه كراتوس به منظور مقابله با آنان راهى میدان نبرد شد. كراتوس مانند همیشه در انتظار یك پیروزى ساده بود اما اشتباه می كرد. با تمام نظم سپاه اسپارتان آنها قادر به مقابله با گروه وحشى و بى رحم باربارین نبودند. باربارها اسپارتا را تصرف كردند و مردم آن را به طرز وحشیانه اى قتل عام كردند.

كراتوس و سردسته باربارین با یكدیگر مواجه شدند و مبارزه سختى بین آنها درگرفت و پس از دقایقى مبارزه نفس گیر و سخت كراتوس تسلیم شد و رهبر باربارین پتكش را بالا برد تا سر كراتوس را هدف قرار دهد ، در این زمان كراتوس به ناچار آرس (خداى جنگ) را صدا زد و از او كمك خواست. آرس هدیه اى مخصوص به كراتوس داد )شمشیر .(Chaos این شمشیر در آتش كوره هیدز ساخته شده بود و كراتوس به منظور نشانه بندگى خداى جنگ ، شمشیر را با زنجیرى به دست خود وصل كرد. كراتوس در اولین آزمایش اسلحه جدید خود سر رهبر باربارین را از تن جدا ساخت و جنگ خاتمه یافت. از آن پس كراتوس و افرادش به خدمت آرس درآمدند و تمام كسانى را كه بر ضد خداى جنگ بودند بى رحمانه از بین می بردند.

 

«روح اسپارتا»

قدرت طلبى بزرگ ترین اشتباه كراتوس بود. او و افرادش به روستاى كوچكى كه معبد اهدایى به آتنا در آن قرار داشت حمله كردند و هنگامى كه كراتوس به ورودى معبد رسید پیشگوى روستا او را از ورود به معبد باز داشت و گفت اگر وارد معبد شود بهاى گزافى خواهد پرداخت. كراتوس بدون توجه به اخطار پیشگو ، او را به گوشه اى انداخت ، درب معبد را شكست و با ورود به آن شروع به كشتار روستاییان پناه گرفته در معبد كرد تا اینكه فریاد آخرین قربانى او را از خون ریزى باز داشت و وقتى به خود آمد كه جسد همسر و دخترش را در جلوى خود می دید او آنها را كشته بود و در این هنگام آرس ظاهر شد و خطاب به او گفت در حال تبدیل شدن به یك جنگجوى بزرگ است. با مرگ همسر و دخترش كراتوس به مظهرى از مرگ تبدیل شد. او از فرط ندامت و پشیمانى اجساد خانواده اش را آتش زد و از معبد خارج شد ، در بیرون از معبد با پیشگو مواجه شد و به كراتوس گفت تو براى همیشه خاكستر همسر و دختر خود را بر روى پوستت به دنبال خواهى داشت و از آن به بعد كراتوس ظاهرى همانند روح یافت و خاكستر بر روى پوستش نشست تا همگان بدانند او چه كارى كرده است. بدین ترتیب افسانه روح اسپارتا متولد شد.

به دلیل نیرنگى كه آرس برای كشتن همسر و دخترش به كراتوس زده بود او اینك یك هدف در زندگى داشت و آن گرفتن انتقام و كشتن خداى جنگ بود.

 

«حمله به آتن»

با گذشت ده ها سال ، كراتوس با شیطان درون خود می جنگید و امیدوار بود تا با تغییرات روحى و فیزیكى اش ، آتنا و دیگر خدایان جنایات او را فراموش كرده و فرصتى دوباره به او بخشند. كراتوس سفرى در پیش داشت و در دریاى اژه (Aegean Sea) با گروهى از سربازان و مارهاى بزرگى مانند هیدرا (Hydra) (این مار نه سر در افسانه یونان باستان توسط هركول كشته می شود) مواجه شد.  پوزیدون با دادن تكنیكى قوى به نام خشم پوزیدون به كراتوس كمك كرد و پس از كشتن هیدرا و پیدا كردن كاپیتان كشتى كلید كابین وى را یافت و كاپیتان را به درون گلوى هیدرا پرتاب كرد. پس از غلبه بر هیدرا ، زئوس آتنا را صدا زد و به او اعلام داشت كه برادرش آرس در شرف حمله به آتن مى باشد و از آنجایى كه خدایان نمى توانستند به شخصه دراین كار مداخله كنند به فكر افتادند تا از كراتوس استفاده نمایند.

كراتوس وارد كابین كشتى شد و كابوس كشتن خانواده اش او را لحظه اى رها نمى ساخت. حتى شراب و زن هاى بسیار نیز نمى توانست این خاطره هولناك را از ذهن او پاك سازد. كراتوس به مقابل مجسمه آتنا كه درون كشتى بود آمد و از او درخواست كمك كرد و آتنا در جواب وى گفت اگر از نابودى شهر آتن توسط آرس جلوگیرى كند خدایان از گناه هاى گذشته او چشم پوشى مى كنند.

پس از رسیدن به آتن كراتوس از كشتى پیدا شد و در راه رسیدن به شهر با هیولا هاى ارتش آرس مواجه شد و آنها را از بین برد. وى در راه ورود به شهر آتن آرس را می دید كه همراه با بندگانش به تخریب شهر مشغولند. كراتوس به دروازه شهر رسید و با پیشگوى آتن مواجه شد ، اما تا بخواهد با او صحبتى داشته باشد ، پیشگو توسط هارپى (Harpi) ها (جانورانى كه تن و رخسار زن و بال و چنگال مرغ داشتند) دزدیده شد و كراتوس به دنبال پیدا كردن پیشگو رفت. در مسیر ، زئوس به او قدرت استفاده از بزرگترین صاعقه خدایان را اعطا كرد تا در راه رسیدن به هدفش او را یارى دهد.

كراتوس در راه پیدا كردن پیشگو با پیرمردى روبرو شد كه گودالى حفر مى كرد و پیرمرد چیزهاى بسیارى درباره كراتوس میدانست , این امر برایش بسیار عجیب بود ولى وقت بسیار كمى براى پیدا كردن پیشگو و پرسیدن مطالب از وى داشت چون آرس به سرعت در حال پیشروى و خراب كردن آتن بود به همین علت راه خود را ادامه داد و پیشگو را در محل هارپى ها پیدا كرد. او پس از غلبه بر تعداد زیادى از هارپى ها پیشگو را نجات داد.

پیشگو به كراتوس توضیح داد كه تنها راهى كه می تواند یك خدا را از پاى درآورد دستیابى به جعبه پندوراست. حال كراتوس مى بایست از بیابان روح هاى سرگردان عبور كند و بعد از پیدا كردن كرونوس وارد معبد شده و با موفقیت جعبه پندورا را خارج سازد كارى كه تاكنون هیچ كس موفق به انجام آن نشده بود.

 

«جعبه پندورا»

كراتوس با انگیزه كشتن آرس از آتن خارج شد و به بیابان روح هاى سرگردان رسید. او مى بایست سه سایرن(Siren) (نوعى حورى در یونان باستان) را پیدا مى كرد و پس از كشتن آنها ، روح آنان راه ورود به قلعه اى را باز سازد تا كراتوس بتواند كرونوس را بیابد. بعد از این مهم كراتوس وارد قلعه شد و با دمیدن درون شیپورى كرونوس را كه به سختى راه میرفت صدا كرد. سپس كراتوس از طنابى كه بر روى صورت كرونوس بود بالا رفت و سه روز طول كشید تا به بالاى پشت كرونوس یعنى به درب معبد پندورا برسد.

او در جلوى درب معبد با زامبى (Zombie) كه مامور سوزاندن اجساد مردگان داخل معبد بود برخورد كرد و زامبى كراتوس را از ورود به داخل معبد منصرف می كرد و تشویق به برگشتن داشت ولى كراتوس بدون توجه به حرف هاى او وارد معبد شد. در داخل معبد دو خدا براى رسیدن كراتوس به هدفش به وى هدایایى دادند. میدن (Maiden) خداى شكار ، سلاحى را به كراتوس داد كه اسم خود بر آن بود و هیدز (خداى مردگان) قدرت استفاده از روح موجودات مرده را براى كمك در مبارزات به او اهدا كرد.

كراتوس براى رسیدن به بالاى معبد باید از سه مبارزه با اطلس (Atlas) و پوزیدون و هیدز سربلند بیرون مى آمد. بعد از پیروزى در این مبارزات او راه ورود خود را به كوه زئوس پیدا كرد و با نابودى دشمنان بسیار و فرار از دام هاى درون معبد به جعبه پندورا دست یافت.

آتنا به كراتوس تبریك گفت زیرا تا كنون هیچ كس موفق به انجام این كار نشده بود ، در همان لحظه آرس از یافتن جعبه پندورا توسط كراتوس باخبر شد و ستون شكسته اى را به سمت وى پرتاب كرد و ستون در قلب كراتوس جاى گرفت و او مرد ، سپس هارپى ها جعبه پندورا را به پیش آرس بردند. 

 

«فرار از هیدز»

كراتوس خود را در جهان مردگان و بر روى رودخانه استیكس (رودخانه اى كه هفت بار به دور جهان مردگان مى گردد) می دید. او از پایین عالم مردگان راهى را به بالاترین قسمت قلمرو هیدز پیدا كرد و وقتى به آنجا رسید مشاهده كرد طنابى از سنگى بزرگ آویزان است و كراتوس بدون معطلى از آن بالا رفت و در بالاى طناب خود را در عالم زندگان یافت. پیرمردى كه قبلا او را در حفر كردن گودال دیده بود در اصل با كندن قبرى او را از جهان مردگان نجات داده است. پیرمرد گفت: اى كراتوس تو ریشه اى از خدایان در خود دارى ، و سپس پیرمرد ناپدید شد. (در افسانه ها احتمال می رود آن پیرمرد زئوس بوده است كه در قالب پیرمردى ظاهر شده)

كراتوس به آتن رسید و مشاهده كرد آرس شهر را فتح كرده و همه جا را ویران ساخته. كراتوس پیشگو را كه در میان خرابه هاى معبد به سر می برد پیدا كرد و پیشگو به او گفت شهر فتح شده و حال زمان انتقام است.

 

«نبرد نهایى»

كراتوس ، آرس را در حالیكه با غرور به آتنا براى غلبه و فتح آتن نگاه می كرد مشاهده كرد و جعبه پندورا با زنجیرى در دست آرس آویزان بود. آرس كراتوس را دید و از زنده ماندن او تعجب كرد اما او را خطرى براى خود نمی دید و مورد تمسخرش قرار داد. كراتوس با استفاده از صاعقه اى زنجیر جعبه پندورا را از دست آرس جدا ساخت و جعبه به زمین افتاد و كراتوس آن را باز كرد.

حال كراتوس قدرت خدایان را به دست آورده بود و هم اندازه آرس شد (حدود 20 تا 23 متر) و براى نبردى سنگین آماده شد. آرس به او یادآورى كرد كه تمام مهارت هاى جنگجویى را از او آموخته و اوست كه كراتوس را جنگجویى بزرگ ساخته اما كراتوس تنها به فكر نابود كردن آرس بود كه ناگهان شش پاى عنكبوت مانند از پشت آرس به او حمله ور شد و مبارزه اى سخت میان آن دو در گرفت در این جنگ كراتوس با قدرت انتقام جویى خود پیروز میدان شد و آرس در انتهاى مبارزه با حیله گرى خود ناگاه كراتوس را به عالم خیال پرتاب كرد. در حال سقوط ، كراتوس به یاد حرف هاى آرس افتاد كه به او گفته بود: راه هاى زیادى براى شكست دادن یك مرد وجود دارد اما موثرترین راه شكست روح او می باشد. ناگهان كراتوس همسر و دختر خود را درون معبد دید كه توسط موجوداتى همشكل خود كراتوس مورد حمله قرار گرفته اند و كراتوس تصمیم گرفت تا از آنها محافظت كند و مى دانست آرس میخواهد روح او را شكست دهد. كراتوس موفق به نابودى تمام اهریمنان هم شكل خود شد و رو به آرس گفت من خانواده خود را نجات دادم اما آرس شمشیر هاى اهدایى خود به كراتوس را بازپس گرفت و به وسیله آنها خانواده اش را كشت تا هزینه اى باشد برای كراتوس در برابر قدرتى كه بدست آورده بود و باید مى پرداخت.

كراتوس ناراحت و شكسته از عالم خیال به آتن و صحنه مبارزه بازگشت و در حالیكه آرس خود را برای كشتن او آماده می كرد كراتوس آخرین هدیه خود را از خدایان دریافت كرد و آن شمشیر خدایان بود. با به دست آوردن شمشیر خدایان توسط كراتوس ، آرس وحشت زده شد و او را به اتحاد دعوت كرد و به او گفت كه در سخت ترین شرایط به كمك آمده و او را از مرگ رهایى بخشیده و یك جنگجوى بزرگ ساخته است. كراتوس به او پاسخ داد كه در كارش موفق بوده ، و شمشیر را در سینه آرس فرو كرد. با مرگ آرس جوهر وجود خدایى وى با انفجارى مهیب آزاد شد.

 

«پایان افسانه»

آتن نجات یافت و بازسازى شد اما كابوس هاى كراتوس همچنان ادامه داشت. او از آتنا درخواست كرد كابوس هایش را از بین ببرد اما آتنا در پاسخ گفت: تنها گناهان گذشته او فراموش مى شود و قولى براى از بین بردن كابوس هایش به او نداده است. كراتوس با شنیدن این جمله و براى رهایى از كابوس هایش خود را از بالاى صخره اى به دریا پرتاب كرد به این امید كه مرگ آرام بخش او باشد.

اما خدایان قصد دیگرى داشتند آنها كراتوس را كه در حال غرق شدن بود از آب بیرون كشیدند و به بالاى صخره بازگرداندند. مجسمه آتنا به كراتوس گفت: شخصى كه چنین كار بزرگى را برای خدایان انجام دهد نمى تواند بمیرد و با توجه به مرگ آرس او خداى جنگ خواهد شد. آتنا دروازه اى را به سمت كوه المپ و تخت آرس بازكرد و به كراتوس گفت وارد شود و با ورودش به كوه المپ آتنا شمشیر Chaos را دوباره به او هدیه كرد. كراتوس بر تخت خداى جنگ نشست و تمام جنگ هاى اعصار تاریخ را در ذهن خود مشاهده كرد او خداى جنگ جدید بود و از این پس هر مردى كه وارد جنگى می شد او را مشاهده می كرد.

كراتوس با شكست آرس و گرفتن انتقام خانواده اش راضى نشده بود او همواره در پى فكر گمشده كودكى خود بود كه آزارش میداد او پدرش را نمی شناخت. هنگامى كه مادر كراتوس در بستر مرگ بود از او خواست تا نام پدرش را بگوید اما مادرش به موجودى دیو مانند تبدیل شد و به سمت كراتوس حمله ور شد , كراتوس با وجود دوست داشتن مادرش ضربه اى به او وارد ساخت و به گوشه اى پرتابش كرد. آخرین كلمه اى كه مادرش پیش از مرگ به زبان آورد این بود: زئوس.

زئوس پدر كراتوس بود. او فرزند یك خدا بوده است و آرس و آتنا برادر و خواهر وى بودند. شعله هاى خشم و انتقام دوباره در كراتوس برانگیخته شد و این بار مى خواست انتقام خود و مادرش را از زئوس بگیرد. (در عقاید مردم یونان باستان زئوس را براى ترك كردن خانواده اش مقصر نمی دانستند زیرا همسر او كه مادر كراتوس بود موجودى حسود و نادرست بود و مى توانست موجب مشكلات بسیارى براى زئوس شود همانند همسران آپولو (Apollo) (خداى آفتاب و زیبایى و شعر و موسیقى) و آرتمیس (Artemis) (الهه ماه و شكار) و یا هركول (Hercules).

 

«سرنوشت»

با دست یافتن كراتوس به جعبه پندورا ، كرونوس برای هزاران سال دیگر در بیابان روح هاى سرگردان تبعید بود و معبد بر پشت وى خاموش و در آرامش و سكوتى ابدى قرار گرفت. افسانه معبد پندورا قرن هاى متمادى زبان به زبان چرخید و اخیرا معبد جعبه پندورا را در كنار استخوان بزرگى از كرونوس یافته اند و با كشفیات صورت گرفته ، مشخص شده رازها و تله هاى بسیارى در آن وجود دارد و بر اساس یك افسانه قدیمى به زودى قهرمان جدیدى از آن بر خواهد خواست.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : بهروز (مدیرسایت)

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • اگر از اینترنت Dialup استفاده میکنید سرعت لود شدن سایت ما چگونه است ؟







نویسندگان